داستان کوتاه: وزن یک لیوان

» داستان کوتاه: وزن یک لیوان

وزن یک لیوان:

روزی استاد روانشناسی درس اصول مدیریت استرس را در سالن کنفرانس پر از دانشجو می گذراند. وقتی او لیوان آب را در دست داشت، همه انتظار داشتند که از آنها این سؤال کلیشه ای که " نیمه خالی یا نیمه پر لیوان را میبینید " بپرسد . اما در عوض ، استاد با لبخندی بر چهره خود ،پرسید: " به نظر شما این لیوان آب من چقدر سنگین است؟"


دانشجویان جواب های مختلف دادند از هشت اونس تا اونس های مختلف...


اما استاد پاسخ داد ، "از دید من ، وزن مطلق این لیوان اهمیتی ندارد که چند اونس باشد . این همه بستگی به مدت زمان نگه داشتن لیوان در دست من دارد. اگر یک یا دو دقیقه آن را نگه دارم ، بسیار سبک بنظر میرسد. اما اگر یک ساعت آن را صاف نگه دارم ، وزن آن ممکن است کمی درد من را تحریک کند. اگر یک روز آن را صاف نگه دارم ، بازوی من احتمالاً گرفتگی پیدا خواهد کرد و احساس کنم که کاملاً بی حس و فلج شده ام و این احساس من را مجبور می کند که لیوان را به زمین بگذارم. در هر حالت ، وزن شیشه تغییر نمی کند ، اما هر چه بیشتر آن را نگه دارم ، برایم سنگین تر است. "


وقتی همه افراد حاظر در کلاس سر خود را به نشانه توافق تکان دادند ، وی ادامه داد: "استرس و نگرانی های شما در زندگی بسیار شبیه به این لیوان آب است. مدتی به آنها فکر کنید و هیچ اتفاقی نمی افتد.اگر کمی در مورد آنها فکر کنید، کمی شروع به درد و ناراحتی می کند. اگر تمام روز به آنها فکر کنید ، کاملاً بی حسی و فلج خواهید شد - پس تا زمانی که آنها را رها نکنید ، قادر به انجام کار دیگری نیستید. "

مترجم : فاطمه بنیانی


آخرین مطالب این وبلاگ